زندگي زيباست

زندگى نامه استاد

استاد جعفرى در اين باره خود مى‏گويد: من در مرداد ماه سال 1304 (ه . ش) در كانون گرم خانواده‏اى با صفا، اما پايين از نظر سطح اقتصادى متولد شدم . پدرم درس نخوانده بود . ولى از نظر وارستگى و تقوى و صدق نمونه بود . از پيرمردهاى تبريز شنيدم كه مى‏گفتند: از پدرم دروغ نشنيده بودند . اين را روزى از پدرم پرسيدم . ايشان گفت: بله يادم نمى‏آيد از سن بلوغ به اين سو دروغ گفته باشم . . . . مادرم از سادات علوى يكى از خاندان بزرگ تبريز به شمار مى‏آمد . . . او، بر خلاف پدرم، با سواد بود نخستين بار وى قرآن را به من ياد داد . حدود شش ساله بودم كه به مدرسه رفتم . تحصيلات ابتدايى را در دبستان اعتماد آغاز كردم و از آن جا كه قبل از ورود به مدرسه نزد مادر مقدارى درس خوانده بودم، آمادگى براى رفتن به كلاس بالاتر را داشتم . بنابراين، در كلاس اول امتحانى از من گرفتند و مرا به كلاس سوم فرستادند . كلاس چهارم و پنجم را نيز در همين مدرسه گذراندم . ولى پيش از ورود به كلاس ششم، مسائلى پيش آمد كه مجبور شدم دبستان را رها كنم . (1) پس از رها كردن درس، گويا يك شب در خواب صحبت مى‏كردم كه پدرم بيدار بود و مى‏شنود كه من شعرى خواندم كه مضمون آن اين بود: «مراد و هدف و مقصود ما را كه علم بود، روزگار از دست ما گرفت‏» وقتى بيدار شدم . پدرم گفت: «در خواب چه مى‏ديدى؟» گفتم: در خواب از اين كه از درس محروم شدم ناراحتى داشتم، پدرم گفت: با برادر بزرگت‏برويد درستان را ادامه بدهيد . چون مدتى بود كه از نظر روحى به دروس الهى و معنوى علاقه بيش‏ترى پيدا كرده بودم، به مدرسه «طالبيه‏» رفتيم . در آن‏جا دروس سطح مقدماتى حوزه و ادبيات را در نزد استادان بزرگوارى چون سيد حسن شربيانى، ميرزا على اكبر اهرى، ميرزا ابوالفضل سرابى و . . . خواندم . در اين ايام، هم كار مى‏كردم، هم درس مى‏خواندم . مدت‏ها تا ظهر كار مى‏كردم وبعد از ظهرها به مدرسه طالبيه مى‏رفتم . و گاهى به عكس، بعد از ظهر كار مى‏كردم، صبح‏ها درس مى‏خواندم . (2)

پس از مدتى تحصيل در مدرسه طالبيه تبريز، علاقه عجيبى به هستى‏شناسى پيدا كردم و چون در تبريز به حد كافى نبود، به تهران آمدم . مقدارى از متن رسائل و مكاسب مانده بود كه در تهران خواندم . هم چنين در درس‏هاى مرحوم آيت الله آقا شيخ محمد رضا تنكابنى و آقا ميرزا مهدى آشتيانى، و . . . شركت مى‏كردم .

استاد جعفرى پس از حدود سه سال اقامت در تهران در سال 1325 به حوزه علميه قم مشرف شده و حدود يك سال در آنجا مشغول تحصيل مى‏شوند و از محضر بزرگانى چون آيت الله سيد محمد تقى خوانسارى، سيد محمد حجت كوه كمرى، سيد صدرالدين و امام خمينى (ره) و . . . مستفيض مى‏گردد . روزى نامه‏اى از برادرش دريافت مى‏كند كه مادر مريض است و بيا و او را ببين . وقتى استاد جعفرى خود را به تبريز مى‏رساند . معلوم مى‏شود مادر ده روز پيش از رسيدن نامه به دست وى از دنيا رفته است . از اين رو، بسيار متاثر مى‏شود . . . پس از مدت كوتاهى اقامت در تبريز، در سال 1320 (ه . ش) به اصرار آيت الله ميرزا فتاح شهيدى رهسپار نجف مى‏گردد . استاد در اين باره مى‏گويد: عمده محرك من براى رفتن به نجف مرحوم شهيدى شد . يادم مى‏آيد مقدارى از وسايل راه را هم ايشان فراهم كرد . (4) در نجف، استاد علامه جعفرى به مدرسه صدر وارد مى‏شود و بار ديگر، جلد دوم كفايه آخوند خراسانى را مطالعه و بحث مى‏كند و در درس‏هاى خارج آيات عظام شيخ محمد كاظم شيرازى، آيت الله خويى، آيت الله سيد محمود شاهرودى، آيت الله حكيم و آيت الله سيد جمال گلپايگانى و آيت الله سيد عبد الهادى شيرازى و آيت الله ميلانى شركت مى‏كند و به موازات شركت در درس‏هاى خارج، اصول و فقه، در محضر استادان بزرگى چون آقا شيخ صدرا قفقازى و آقا شيخ مرتضى طالقانى به فراگيرى دروس فلسفى و عرفانى مشغول مى‏شود .

پس از سه سال تحصيل در نجف اشرف، در سن 23 سالگى موفق به دريافت درجه اجتهاد از سوى آيت الله شيخ كاظم شيرازى مى‏شود . (5) در مجموع، حدود هفده سال در نجف اقامت مى‏كند . در اين مدت علاوه بر تحصيل، به تدريس خارج فقه و اصول و دروس فلسفه و معارف و نگارش كتاب مشغول مى‏شوند . سرانجام پس از پايان تحصيلات و تكميل معلومات، عازم ايران مى‏گردد . پس از بازگشت‏به ايران، در قم به خدمت آيت الله بروجردى شرفياب مى‏شود . ايشان از استاد مى‏خواهد تا در قم بماند و به تدريس بپردازد . از آنجا كه آب قم با مزاج وى سازگار نبود، عازم مشهد مى‏گردد . پس يك سال اقامت در مشهد به تهران بر مى‏گردد و پس يك سفر ديگر به نجف، به توصيه استادان بزرگوارش دوباره به ايران برمى‏گردد و پس از بررسى نيازهاى موجود علمى و فكرى و فرهنگى جامعه، به جاى تدريس فقه و اصول، . . . به كار پاسخ گويى به شبهات جوانان و تحقيق و تاليف مى‏پردازد .

استاد در اين باره مى‏گويند: پس از مراجعت‏به ايران، ديدم كه به فقه و اصول به اندازه كافى توجه شده است ولى اين جوان‏ها سرگردانند! احساس تكليف كردم . ديدم تقريبا به حد كافى افراد هستند كه تدريس اصول و فقه را عهده دار شوند، اما در زمينه‏هاى ديگر چنين چيزى وجود ندارد . از اين رو، من وظيفه خودم ديدم كه خلاءهاى ديگر را پر كنم . (6) از اين تاريخ به بعد، استاد از طريق تاليف و نگارش كتاب‏هاى ارزشمند و انجام سخنرانى‏هاى مفيد و آمورنده، به ارشاد مردم و دفاع از كيان فرهنگ اسلامى و بيين احكام و آموزه‏هاى دينى مشغول شدند . ره آورد اين دوره پر بار از عمر گران قدر استاد جعفرى، نگارش بيش از صد جلد كتاب و صدها مقاله و سخنرانى و . . . است كه هر يك در حد خود به رشد و تعالى فرهنگ و انديشه‏هاى الهى كمك مى‏كنند و تشنه گان معارف اسلامى را سيراب مى‏سازند . بدين وسيله، پس از عمرى خدمت‏به رهروان علم و حقيقت در روز پنج‏شنبه 25 آبان سال 1377، جان به جان آفرين تسليم كرد و دوستداران علم و ايمان را در سوگ جان سوز خويش عزادار ساخت.

در فقه:

1ـ رسائل فقهي كه شامل مطالب زير است:

ـ طهارت اهل كتاب

ـ ذبايح اهل كتاب

ـ عدم انحصار زكات در موارد نه گانه

ـ قاعده لاضرر و لاضرار

ـ حليت و حرمت گوشت انواع حيوانات

ـ حقوق حيوانات در فقه اسلامي

ـ كيفر سرقت در اسلام

ـ مقايسه حقوق بشر در اسلام و غرب

ـ بحثي درباره امر به معروف و نهي از منكر

ـ حرمت سقط جنين

ـ مسئوليت مدني ناشي از جرم كودكان بزهكار در فقه و حقوق اسلامي

2ـ حقوق جهاني بشر از ديدگاه اسلام و غرب (فارسي و انگليسي)

3ـ الرضاع

در فلسفه:

1ـ جبر و اختيار

2ـ مجموعه مقالات كه شامل موضوعات زير است:

ـ برهان كمالي دكارت بر وجود خداوند

ـ برهان كمالي (وجويي) در اثبات خدا

ـ هدف زندگي

ـ مقدمه اي بر مفهوم فلسفه مالكيت

ـ حركت و تحول

ـ حركت و تحول از ديدگاه قرآن

ـ طبيعت و ماوراي طبيعت

ـ علم در خدمت انسان

ـ رابطه علم و حقيقت

ـ علم و عرفان از ديدگاه ابن سينا

ـ علم از ديدگاه اسلام

ـ اميد و انتظار

3ـ ارتباط انسان و جهان

4ـ ايده آل زندگي و زندگي ايده آل

5ـ نقد نظريات ديويد هيوم در چهار موضوع فلسفي

ـ مفاهيم و انديشه هاي مجرد

ـ خويشتن

ـ عليت

ـ استي و بايستي

7ـ بررسي و نقد برگزيده افكار راسل

8ـ زيبايي وهنر از ديدگاه اسلام

9ـ حكمت اصول سياسي اسلام (فلسفه سياسي اسلام) اين كتاب ترجمه و تفسير فرمان مبارك حضرت امير المؤمنين (ع) به مالك اشتر است.

10ـ بررسي و نقد كتاب (سرگذشت انديشه ها) كه مهمترين كتاب آلفرد نورث وايتهد در فلسفه مغرب زمين است.

11ـ پيام خرد،‌ اين كتاب حاوي تعدادي از سخنراني هاي بين المللي مي باشد كه به عنوان نمونه مي توان به سخنان ايشان تحت عنوان (تقسيم بندي فلسفه ها) در يونان در دانشگاه آتن اشاره نمود.

پس از اين سخنراني و بيان اين تقسيم بندي جديد در فلسفه، آقاي پروفسور «موچوبولوس» استاد بزرگ فلسفه در دانشگاه آتن درباره استاد علامه جعفري اين مطالب را بيان كرد: همان گونه كه در معرفي استاد گفتم: ايشان بسيار عميق به مسائل مي نگرند. امروز شما آقايان و خانم ها با سخنراني علامه جعفري مي توانيد اين موضوع را تأئيد كنيد كه استاد علامه جعفري تقسيم بندي جديدي را كه براي علم و فلسفه و انواع آن مطرح كرده اند بسيار جالب است و با توجه به افكار ايشان مي توان خطوط اصلي فلسفه و وظايف آينده فيلسوف را تعيين كرد.

12ـ فلسفه دين

13ـ تحقيقي در فلسفه علم

14ـ فلسفه و هدف زندگي

15ـ فلسفه و نقد سكولاريزم

16ـ مقدمه اي بر فلسفه

17ـ مولوي و جهان بيني ها

18ـ تعاون الدين و العلم

19ـ الامر بين الامرين

20ـ نهايت الادراك الواقعي بين الفلسفه القديمه و الحديثه

21ـ آفرينش و انسان

22ـ موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني

در عرفان:

1ـ عرفان اسلامي

2ـ آيا شريعت طريقت و حقيقت با يكديگر متفاوتند؟

3ـ نيايش امام حسين (ع) در صحراي عرفان (به زبان فارسي و عربي)

4ـ تفسير و نقد و تحليل مثنوي (15 جلد)

5ـ حضرت علي (ع) و عرفان

6ـ علل و عوامل جذابيت سخنان مولوي

در علم النفس:

1ـ آيا جنگ در طبيعت انسان است؟

2ـ وجدان

در معارف اسلامي:

1ـ ترجمه و تفسير نهج البلاغه (27 جلد)

2ـ ترجمه كامل نهج البلاغه (1 جلد)

3ـ انسان در ديدگاه قرآن

4ـ مبدا اعلا

5ـ امام حسين (ع) شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت

6ـ شناخت انسان در تصعيد حيات تكاملي

7ـ علم از ديدگاه علي

8ـ علم و دين در حيات معقول

9ـ اخلاق و مذهب

10ـ شناخت از ديدگاه علمي و قرآن

در ادبيات و تحقيقات در مباني آنها:

1ـ سه شاعر (حافظ، سعدي، نظامي)

2ـ حكميت و اخلاق و عرفان در شعر نظامي گنجوي (به زبان فارس يو روسي)

3ـ تحليل شخصيت خيام (بررسي آرا فلسفي، ادبي، علمي و ديني)

4ـ از دريا به دريا (كشف الابيات مثنوي مولوي در 4 جلد)

در مباحث علمي:

1ـ عمل تجويد ذهن

2ـ بحثي در قانون تعادل در روش تجزيه اي و تركيبي

3ـ دانش ها و ارزش ها در مجراي قوانين علمي

در مديريت:

1- انگيزش مديريت در اسلام و نقد انگيزش هاي معاصر

در فرهنگ:

1ـ فرهنگ پيرو ـ فرهنگ پيشرو

2ـ طرحي براي انقلاب فرهنگي

علامه جعفري در اوايل طلبگي در مجلسي نشسته بود . يكي از طلبه ها عكسي از هنرپيشه هاي سينما را آورد و مي گفت : به شرطي نشان كسي مي دهم كه بعد از اينكه ديد بگويد : حاضر است با صاحب اين عكس باشد (با او زندگي كند ) يا يك لحظه امام علي(ع) را ببيند ؟ قسم هم مي داد . يكي يكي نشان طلبه ها داد . هر كس چيزي مي گفت  تا نوبت به علامه جعفري رسيد . مي گفت : آشفته بودم بلند شدم در حالي كه دلم يك جور ديگري بود . قبل از اينكه عكس را ببينم . از طلبه ها معذرت خواستم آمدم داخل حجره . گرم بود . گفت : خوابم برد در عالم رويا ديدم بارگاه اميرالمومنين(ع) است . آغا نشسته . اصحاب هم طرافش هستند به محض ورود من آغا اشاره كرد گفت : بيا (مانند همان تصوير كه تو خيالت درست كردي همان تآثير را مي گذارد) پاورچين پاورچين رفتم . آغا من را در آغوش گرفت . دست نوازش به سرم كشيد . بيدار شدم . چند دقيقه بيشتر نگذشته بود . برگشتم به مجلس . از آن لحظه به بعد ديدم سينه ام باز شده . چيزهايي متوجه مي شوم كه افراد عادي متوجه نمي شوند . هر سال امام عصر(عج) در مكه مشرف مي شوند و اگر كسي توفيق داشته باشد يكي از جاهايي كه آغا را مي تواند ببيند آنجاست . ايام حج تمتع به خصوص در عرفات كه همه حاجي ها در نصف روز بايد آنجا باشند . علي بن مهزيار اهوازي 19 بار به مكه رفته تا امام عصر(عج) را ببيند . حتي پياده مي رفت . اما آغا را نمي ديد . در حدي كه مي گفت : نمي روم . يكي بزرگان ، يكي از خوبان گفت : يك بار ديگه هم برو . شايد اين بار ببيني . بار بيستم وقتي رفت . يك كسي پيش او آمد گفت : آغا مي گه از دوستانت جدا شو از آنها فاصله بگير . با آنها خداحافظي كرد . اعمالش را كه تمام كرد با همان فرد رفت اطراف مكه . ديدند كنار كوهي خيمه اي زده . به تعبير خودش معنويت خاصي را احساس مي كرد . همان جا رفتند . گفت : دم در بايست تا ببينم آغا اجازه مي دهد يا نه . ان فرد برگشت گفت : آغا مي گه بيا . سه روز مهمان امام عصر بود . سئوالي داشت از او مي پرسيد . با او نماز مي خواند (آغا گفتگوي عجيبي با علي بن مهزيار دارد) امام عصر(عج) گفت : علي بن مهزيار كم تو را مي بينم . گفت : آغا ما شهره ي عام و خاص شده ايم . 19 بار پياده آمديم تا شما را ببينم . اغا گفت : وقتي مشغول خودتان شده ايد و فقير و مسكين و محرومين از يادتان رفته شما را نمي بينم . يعني با نگاه تشريفي شما را نمي بينم . كاري كنيد آغا ما را با نگاه تشريفي ببيند .

سه ساعت قبل از فوت، استاد به دكتر غلامرضا جعفری اشاره ای می كند. این اشاره، به معنای درخواستی از فرزند بود. اما به علت از دست رفتنِ قدرتِ تكلم استاد كه بعد از سكته ی مغزی بر او عارض شده بود، فرزند متوجه درخواست پدر نمی شود سرانجام پس از حدود یك ساعت، وی منظور پدر را درك می كند. داخل كیف شخصیِ استاد، پلاكی بود كه اسماءخداوند و نام ائمه: حك شده و اطراف این پلاك را، پارچه ی سبز متبرك به ضریح امام حسین علیه السلام، فرا گرفته بود.

او به سرعت عازم محلی می شود كه لوازم شخصیِ استاد در آنجا قرار داشت. زمان رفت و برگشت، یك ساعت به طول می انجامد و... هنگام ورود به اتاق استاد در بیمارستان، پرستار خبر فوت ایشان را می‌دهد. دكتر جعفری بی تاب و متأثر از این كه به موقع نتوانسته است درخواست پدر را اجابت كند، وارد اتاق می شود. جسد علامه بر روی تخت، و پارچه سفیدی آن را پوشانده بود...

او با چشمانی اشكبار، پارچه ی سبز را به صورت استاد گذاشت، ناگهان استاد چشمان خود را برای لحظاتی اندك باز نمود و پس از لبخندی پر معنا، چشمانش را بست.

سرانجام علامه محمدتقی جعفری پس از عمری تلاش و تكاپو، در 25 آبان سال 1377 خورشیدی به رحمت ایزدی پیوست و در شهر مقدس مشهد در حرم مطهر امام رضا علیه السلام  ـ رواق دارالزهد ـ به خاك سپرده شد.

حیات را نباید قربانیِ وسیله ی حیات نمود.

 زندگیِ بی محور و فاقد اصل، نتیجه ای جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

 بیایید اوراقِ كتابِ هستیِ خود را از عكس و امضای دیگران پر نكنیم.

 جامعه ای كه در بلای مرگزای فقر روزگار می گذراند، متشكل از انسانها نیست، بلكه از تابوت های متحرك شكل گرفته است.

بخندیم، اما سرمایه ی خنده ی ما گریه ی دیگران نباشد.

 اندیشه قیافه ی رو به طبیعتِ ذكر است و ذكر قیافه ی رو به ماورای طبیعتِ اندیشه.

 خداوندا، دست ما ناتوانانِ گلاویز با مادیات را با تواناییِ مطلقِ خود بگیر و در حركت به سوی هدفِ اعلای حیات، ما را یاری فرما.

 انسانیت، دموكراسی، آزادی، و عدالت منهای شخصیت غیر از یك مشت اصطلاحات مسخره چیزی نیست! 

 هیچ عملی بدون عكس العمل در صحنه هستی به وجود نمی آید خواه خوب و خواه زشت.

  اساسی ترین عاملِ شكستِ انسانیت در دوران ما به شوخی گرفتن و بی اعتنایی به موضوع تعهد است. 

 معمای حیات قابل حل نیست مگر اینكه ابدیت در برابر آن باشد.

  بخندیم، اما سرمایه ی خنده ی ما گریه ی دیگران نباشد.

 عظمت و ارزش تكلیف بالاتر از آن است كه حتی به رضایت وجدان فروخته شود.

 زندگی پیوسته باید در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، والاّ باری است بر دوش انسان.

 كار، گردونه ی منحصرِ حیات آدمی است.

 تا وقتی كه قانون و وظیفه ای فرض نشود، گمراهی و رستگاری قابل تصور نخواهد بود.

بیایید اوراقِ كتابِ هستیِ خود را از عكس و امضای دیگران پر نكنیم.

 یك خنده ی بی موقع و یك ضربه ی روانی برای انتقام جوییِ بی مورد حقوقِ بی نهایتِ جان های آدمیان را پایمال می سازد.

 كسی كه حیات را نمی شناسد، نمی تواند از حیات واقعی برخوردار شود.

اخلاق از منظر علامه جعفري و راسل

اعتقاد و التزام به اصول اخلاقي جزء اولين التزامات بشري بوده كه در ادوار مختلف زماني تكامل يافته است و هر ديني به فراخور زمان نزولش به بعضي از اين اصول اشاره نموده است. تا مرحله اي كه خاتم انبياء، محمد مصطفي(ص) هدف از بعثت خويش را كامل كردن اخلاق بيان مي‏نمايند «اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق». اصول اخلاقي كه از وحي و عقل نشأت گرفته از استحكام و استدلال بيشتري برخوردار مي‏باشد به همين جهت آثار التزام به اين اصول محسوس‏تر و همگاني‏تر مي‏باشد و يكي از ثمرات آن مصون ماندن اجتماع از آسيبهاست زيرا عدم تجاوز افراد به يكديگر پايه تمامي قوانين است، درچنين اجتماعي جرم كاهش مي‏يابد و فضائل اخلاقي به طور گسترده فزوني مي‏يابد و افراد هم مقيد به محكمه وجدان و درون بوده و هم مقيد به كيفر بيروني و اجتماع مي‏باشند. اينها ثمره تقيد به اوامر و نواهي اخلاقي برخاسته از وحي مي‏باشد ولي در جوامع غير ديني اصول اخلاقي وجود دارد كه هيچ پايه و اساس علمي ندارد و از آن به نام اخلاق تابو نام برده مي‏شود كه داراي شرايطي غير از شرايط مذكور مي‏باشد. در مصاحبه آقاي وايت با آقاي راسل (فيلسوف انگليسي)، به اين نوع اخلاق اشاره شده است و علامه محمد تقي جعفري«ره» نيز اين نوع اخلاق را به نقد كشيده اند. اين نوشتار به بيان نظرات آقاي راسل در رابطه با اخلاق و نقد علامه جعفري«ره» پرداخته است.

اخلاق تابو

وايت:

منظور از اخلاق تابو چيست؟

راسل:‌

نوعي از قواعد مطلق اخلاقي، است بدون اينكه دليلي براي آن اقامه ‏شود. خصوصاً در محرمات كه نبايد آنها را انجام داد. البته گاهي براي بعضي از موارد دلايلي اقامه ميشود.

نقد علامه جعفري«ره»:

در هر دوراني اقوام و ملل مختلفي بوده اند كه به آداب ورسومي كه گاهي عاري از دليل بوده است، اعتقاد داشته‏اند. البته بين منهيات تابو و منهيات مذهبي فرق است. منهيات تابو به هيچ اصل و دليلي متكي نيست، اما منهيات مذهبي اعم از معاملات، حقوق اجتماعي، عبادات و سياسات واجد علل و مصالحي است، در غير عبادات روشن و قابل فهم همگاني مي‏باشد، مثلاً در باب معاملات، منهياتي از اين قبيل وجود دارد: هرگز طرف خود را در معامله مغبون مساز، جنس معيوب را بدون اعلام مفروش و يا رباخواري ممنوع است. در باب حقوق اجتماعي به منهياتي از اين قبيل اشاره مي‏شود: مپسند بر ديگران آنچه را كه كه براي خود نمي‏پسندي؛ سودجويي شخصي و مسامحه در تعليم و تربيت ديگران، ممنوع مي‏باشد. اما در باب سياست، با منهياتي مواجه هستيم، از قبيل: زمامداران در رهبري اجتماع، منافع شخصي خود را بر اجتماع، مقدم ندارند، در اجراي قوانين تفاوتي ميان طبقات جامعه نگذارند و در تشخيص وسايل ترقي اجتماع مسامحه نورزند.

وايت:

مقررات اخلاق تابو چيست؟

راسل:

اين مسأله بستگي به درجه تمدن دارد. اخلاق تابو از خصوصيات روحي بدوي ناشي مي‏شود، از اخلاق تابو مي‏توان به دو مصداق اشاره نمود: اول، اگر كسي از ظرف رئيسي غذا بخورد، اين امر منجر به مرگ انسان مي‏شود، دوم، قوم داهوم بر اين باور بودند كه پادشاه نمي‏بايست چشم خود را براي مدتي در جهت معيني بدوزد، زيرا اگر او چنين كاري انجام دهد، از ناحيه قلمرو حكومتش طوفان بر مي‏خيزد، بدين جهت قانوني وجود داشت كه پادشاه داهوم مجبور بود هميشه ديدگان خود را به اطراف بگرداند.

وايت:

اينها انواعي از اخلاق تابو بودند، كه در جوامع اوليه مشاهده مي‏شد، اما درباره اجتماعات كنوني نظر شما چيست؟

راسل:

روش اخلاقي ما نيز تابو است. انواعي از «تابو» ها، حتي در امور خيلي با عظمت وجود دارد. يكي از مواردي كه به طور مطلق گناه شمرده مي‏شود و من هرگز مرتكب آن نشده ام اين است كه «چشم طمع به گاو (وسايل) همسايه ات ندوزي».

نقد علامه جعفري «ره»:

البته موهومات و خرافات در گذشته و حال فراوان ديده مي‏شود، اما جواب آقاي راسل از چند جهت بايد بررسي شود.

اولاً: بايد معلوم شود منظور از كلمه «معصيت» در اين مورد چيست؟ آيا به هر كاري كه مخالف قوانين اخلاقي باشد، معصيت اطلاق مي‏شود و يا كاري كه مخالف قوانين مذهبي باشد؟ اسلام مجرد نيت انجام كار خلاف را معصيت نمي‏شمارد، بلكه در اسلام، مرتكب شدن كار خلاف به عنوان معصيت شمرده مي‏شود. اگرچه از حيث رواني، نيت سوء، قسمتي از انحراف مي‏باشد. يعني كسي كه چشم طمع به وسايل همسايه مي‏دوزد يا حسدي مي‏ورزد و به آن حسد جنبه عملي نمي‏دهد، چنين شخصي اعتدال روحي ندارد ولي هنوز انساني معصيت‏كار نيست، لذا از جنبه حقوقي و مذهبي چنين شخصي مسئول نمي‏باشد، زيرا اسلام قصاص قبل از جنايت را منتفي مي‏‏داند.

ثانياً: به جهت اينكه معلوم شود اخلاق تابو با اخلاق مذهبي، هم سنخ نيست بعضي از مصاديق اخلاق اسلام را متذكر مي‏شويم.

- «انما الاعمال بالنيات» تمام كردار انساني از جهت ارزش، تابع نيت و هدفي است كه عمل به اتكاء آن انجام مي‏شود.

- «لايكون المؤمن مؤمناً حتي يرضي لاخيه ما يرضي لنفسه» انسان مؤمن داراي ايمان واقعي نمي‏باشد،‌ مگر اينكه بپسندد براي ديگران آنچه را كه برخود مي‏پسندد.

- «كفي بالتجارب تأديبا و تقلب الايام عظه» براي انسان، كافي است كه از تجربه ها متنبه شود و از تحولات روزگار پند بگيرد.

- «من غلب عقله هواه افتضح» كسي كه هوي و هوسش بر عقلش پيروز شود، رسوا مي‏گردد.

- «صدر العاقل صندوق سرّه و البشاشه حبابه الموده و الاحتمال قبر العيوب و من رضي عن نفسه كثر الساخط عليه» سينه انسان خردمند محل رازهاي اوست، خوشرويي مثل ريسماني است كه دوستي را جلب مي‏كند، احتمال دادن نسبت به ديگران، محل دفن عيوب انسان است و كسي كه از خودراضي باشد ناراضي از او زياد مي‏شود.

- «خالصوا الناس مخالطه ان مِتّم معها بكوا عليكم و ان عشتم حنوا اليكم» با مردم آنچنان دوستي كنيد كه اگر بميريد در فراق شما بگريند و اگر زنده باشيد به شما رغبت كنند.

- « اعجز الناس من عجز عن اكتساب الأخوان و اعجز منه من ضيّع من ظفر بره منهم» ناتوان ترين مردم كسي است كه از پيدا كردن دوست ناتوان باشد و ناتوان تر از او كسي است كه دوستي را پيدا كند، بعد او را ضايع كرده و از دست بدهد.

- «فوت الحاجة‌ اهون من طلبها الي غير اهلها» برطرف نشدن احتياج، بهتر از پيشنهاد آن به غير اهل است.

جملات فوق و امثال آن از فضائل عاليه اخلاق اسلامي مي‏باشد كه بين موارد ذكر شده و اخلاق تابو هيچ سنخيتي وجود ندارد. زيرا براي موارد فوق دلايل منطقي وعلمي موجود است پس نمي‏توان نتيجه گرفت كه اخلاق مذهبي، همان اخلاق تابو است.

وايت:

راجع به قوانيني كه جنبه واقعي تري دارد چه مي‏گوييد، آيا نمونه هايي از اخلاق تابو را مي‏توانيد در آنها نشان بدهيد؟

راسل:

البته مواردي از اخلاق تابو وجود دارد كه كاملاً با اخلاق، سازش دارد. مثلاً: ترك كردن دزدي و قتل نفس؛ اين دستورات با دليل همراه هستند، اما نتايجي به بار مي‏آورند كه نبايد داشته باشند، مثلاً: در مورد قتل نفس به نظر مي‏رسد كه اين دستور حتي مانع كشتن كسي مي‏شود كه از زندگي قطع اميد كرده و در رنج فراواني به سر مي‏برد و در حاليكه من فكر نمي‏كنم يك فرد عاقل با آن موافقت داشته باشد.

نقد علامه جعفري «ره»:

اولاً: شايد آقاي راسل منشاء دو قانون فوق را تابو بداند، اما هر دو قانون در زمان حاضر از جنبه حقوقي، الزامي عمومي دارند. ثانياً: قانون منع دزدي، در صورت ضرر رسيدن به فرد، واجب نيست، رعايت شود. مثلاً در مذهب اسلام، آمده اگر انسان مضطر باشد مي‏تواند به اندازه رفع اضطرار خود، از مال ديگري بردارد و بعد ضمان آن را پرداخت نمايد. اما قانون قتل نفس، در موقعي كه يأس از زندگي وجود دارد، شامل اخلاق تابو نمي‏گردد، زيرا اين حقيقت در نزد تمام اقوام و ملل انساني مسلم است كه با اهميت ترين پديده جهان هستي، زندگي است. حال اگر از منظر خداشناسان به اين مسئله نگاه كنيم، قتل نفس به كلي ممنوع است؛ زيرا به اعتقاد آنان خداوند، مالك زندگي و مرگ انسان است و تحمل شكنجه و ناراحتي براي جبران نقص هاي گذشته و تكامل بيشتر روح، يك امر منطقي مي‏باشد. اما از نظر زندگي و شؤون طبيعي جوامع بشري مي‏توان دلايلي براي ممنوعيت اين عمل ارائه نمود.

الف) تشخيص بيماريي كه منجر به فوت انسان شود، فوق العاده دشوار است؛ زيرا مكرراً ديده و شنيده ايم كه پزشكان معالج يك بيمار به طور قطع از زندگي فردي نااميد شده‏ و معالجه را قطع نموده‏اند و با اين وجود، بيماري بهبود يافته است.

ب) پيشرفت هاي روزافزوني كه در علم طب به وجود آمده، احتمال معالجه هرگونه بيماري غير قابل علاج را ميسر مي‏نمايد.

ج) اگر عده اي از انسانها به طور صددرصد زندگي آنها خاتمه يافته باشد. و تنها بهره آنها از زندگي شكنجه و آزار باشد، اين سؤال پيش مي‏آيد كه آيا اين مسئله مي‏تواند، مجوز قتل نفس اين اشخاص گردد؟ قاعدتاً جواب منفي است،‌ زيرا اين تجويز باعث ميشود كه هر كسي به مجرد رو به رو شدن با ناملايمات سنگين اقدام به خودكشي نمايد،‌ در اين حال ديگر مردم قبول نمي‏كنند كه پزشك متخصص بايد تجويز مرگ را بكند. بلكه خود راساً اقدام به اين عمل مي‏كنند، با اين وجود، ديگر چه قدرتي مي‏تواند مانع از خودكشيِ بيماري شود كه با شكنجه روبرو است. اين مطلب با نظر به اعتقاد آقاي راسل در مورد طبيعت بشري و با توجه به اينكه وي بر اين باور مي‏باشد كه در وجود آدمي زوايايي از جنون و عدم اعتدال وجود دارد، لذا چطور مي‏تواند حق زندگي و مرگ را به دست چنين انساني بدهد.

                                                                                                         تهيه و تنظيم: زهرا شوشتري

ناشنيده‌اي از ملاقات شگفت علامه جعفري با اميرالمومنين از زبان دکتر غلامعلي رجايي

 « درست است که مي گويند هر کاري مقدر است در زمان خودش انجام بشود. ماههاست تصميم داشتم خاطره اي از استاد فرزانه حضرت علامه محمدتقي جعفري تبريزي را که در ديدار اخير چند ماه پيش از بيت معظم له از فرزند فرهيخته شان آقا عليرضا شنيده بودم براي اطلاع خوانندگان عزيز به قول امروزيها قلمي کنم و اندکي از ديني را که مردم هميشه و هميشه بر امثال اين حقير دارند اداء نمايم تا اينکه اين فرصت دست داد و در ماه مبارک رمضان که ماه شهادت علي است اين تقدير رقم خورد !

اين خاطره که به ظهور تجلي ولي الله اعظم حضرت اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) بر جناب علامه حکايت دارد، خاطره اي بسيار شگفت و تکان دهنده است و شايد اگر از کسي جز علامه روايت شده بود باور آن قدري دشوار مي نمود از اين قرار است:

در صداقت گفتار و روايت مرحوم علامه جعفري هيچگونه ترديدي نيست و هرکس که از نزديک ايشان را مي شناخت و از جمله اين کمترين که از سالهاي آغازين جنگ تا زمان ارتحالشان توفيق حضور مکرر در محضرشان را داشتم مي داند و مي دانم که آنچه را مي گفت و مي نوشت و عمل مي کرد، درست همان بود که مي انديشيد و بدان اعتقاد داشت و در عمل به آن رسيده بود.

استاد مي فرمود در اثر اين عنايت حضرت علي (ع) پس از آن به هر کتابي که در باره موضوعي خاص مانند فيزيک، شيمي، تاريخ و ... مراجعه مي کنم در کمال حيرت مي بينم آن موضوع را بلد هستم و انگار قبلاً آن را خوانده و دانسته ام

ايشان به يکي از شاگردان نزديک خويش که از وي خواسته بود تجلي حضرت علي (ع) را در دوران طلبگي در نجف اشرف به خود بيان کند، پس از انقلاب روحي که با شنيدن اين نام مبارک به او دست داد، ضمن تاييد آن خاطره که در جاي خود بسيار شنيدني است، به ملاقات دوم خود با حضرت امير (ع) در منزل مسکوني شان در تهران چنين اشاره کردند:

روزي که در کتابخانه منزل مشغول نوشتن يکي از جلدهاي شرح و تفسير نهج البلاغه بودم غرق در نوشتن بودم که ناگهان احساس کردم دستي از پشت سر بر شانه من قرار گرفت و همزمان ظاهراً صدايي شنيدم که به من مي فرمود دستتان درد نکند. با اينکه در آن لحظه جز من کسي در کتابخانه نبود، با احساسي که از اين حادثه به من دست داد، به پشت سرم برگشتم تا ببينم اين دست و صداي کيست؛ ولي وقتي هيچ کس را نديدم تعجب و حيرت من بيشتر شد. از طرفي چون هيچ شکي در شنيدن صدا و احساس آن دست بر شانه ام نداشتم، با مشاهده اين صحنه چنان حال و احساس عجيبي در من به وجود آمد که احساس کردم تا لحظاتي ديگر روح از پيکرم خارج خواهد شد و در آستانه جدايي روح از بدنم هستم.

براي اينکه قدري به حال اوليه بازگردم از جا برخاستم و کتابهايي را که در قفسه نزديک من بودند، بدون هدف خاصي به زمين ريختم و دوباره در قفسه چيدم تا مگر به حال عادي خود بازگردم؛ ولي آن حسّ هنوز در من بود و مرا رها نمي کرد و بدنم به شکل عادي خود باز نمي گشت. ديگر بار براي بازگشت به وضعيت عادي خود جارو را برداشته و حياط منزل را جارو کردم تا بلکه قدري آرام شوم؛ ولي تأثيري نداشت و انگار روح من در اثر آن حادثه قصد داشت از بدن خارج شود. ناگهان فکر ديگري به خاطرم رسيد که قرآن بخوانم و قدري در مناجات با خدا گريه کنم که اين تدبير کار خود را کرد و وضع جسم من به حال عادي خود بازگشت.

استاد مي فرمود در اثر اين عنايت حضرت علي (ع) پس از آن به هر کتابي که در باره موضوعي خاص مانند فيزيک، شيمي، تاريخ و ... مراجعه مي کنم در کمال حيرت مي بينم آن موضوع را بلد هستم و انگار قبلاً آن را خوانده و دانسته ام. محقق گرامي جناب آقاي کريم فيضي که تأليفات ارزشمندي درباره حيات پربار علمي استاد انجام داده است در ص 87 کتاب خود ديدار با علي مي نويسد: اين خاطره را آقاي سيدي از ارادتمندان حضرت استاد در مصاحبه اي که در فروردين ماه سال 1378 با وي انجام داده براي او نقل کرده است.

ناگهان بدون اراده قلم در دست من قرار گرفته و بدون اينکه از خود اختياري داشته باشم، حضرت سطوري را بدست من بر صفحه کاغذ جاري کردند

وقتي اين خاطره را از آقا عليرضا يادگار مرحوم استاد شنيدم، به يادم آمد که حضرت ايشان در مجلد يازدهم شرح و تفسير نهج البلاغه به کرامتي ديگر از تجلي و عنايت حضرت امير المومنين به خود در اين کتاب ارزشمند چنين اشاره مي کند که به هنگام نوشتن تفسير خطبه حالتي در من به وجود آمد که در تفسير خطبه هفتاد آن حضرت با الفاظ معمول و متداول احساس ناتواني خاصي مي کنم؛ لذا قلم را براي لحظاتي به زمين گذاشتم و به عظمت آن بزرگ مرد مظلومي که پس از پيامبر با عظمت ترين شخصيت بشري در هستي است، انديشيدم. ناگهان بدون اراده قلم در دست من قرار گرفته و بدون اينکه از خود اختياري داشته باشم، حضرت سطوري را بدست من بر صفحه کاغذ جاري کردند و ... گوارا باد اين تجلّي بر حضرت استاد که با نام علي در بيانات خويش نرد عشق مي باخت و در آتش عشق او مي گداخت.

اينک که ماه خدا فرا رسيده و المنة لله که در ميکده باز شده و حضرت عشق، عشاق خود را به ضيافت خاص خود فراخوانده است تا در اين اوقات نوراني جانشان را آکنده از نور کند، از خدا بخواهيم هر که و هر جا و هرچه هستيم به برکت اين ماه و شهيد آن علي(ع)، خود ما را از ما بگيرد و از آن هيچ باقي نگذارد تا با خروج از اين ماه فقط و فقط او را ببينيم و از او بگوئيم و در همه حال او را بجوئيم و همه او شويم و همنوا با هاتف زمزمه کنيم: «که يکي هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو»

بارالها! به حرمت و عظمت و منزلت و شأن امير المومنين علي در نزد تو، در اين ماه، شراب «بي خودي» در کام جان ما بريز و ما را از خود بي خود فرما و در درياي عظمت خودت غرق کن. آمين ».

تسبيح

نيمه هاي شب مشغول ذكر بودم كه از ذهنم گذشت <كاش تسبيح داشتم> صبح بايد خدمت استاد مي رسيدم. وقتي رسيدم ساعت 15/7 بود. استاد آن زمان ساعت 30/7 براي تدريس مي آمدند بالا. من كه زنگ را مي زدم استاد مي آمدند و در را باز مي كردند و با هم مي رفتيم بالا. آن روز همين كه در را باز كردند, تسبيحشان را به من دادند و گفتند: <اين تسبيح را بگير و ديگر در ذكر به فكر تسبيح نباش.

بازگشت احسان

چند ماه قبل از ارتحال استاد جهت ايراد سخنراني در اجلاس <هفته وقف> از ايشان دعوت به عمل آمد كه پذيرفتند و در موعد مقرر سخنراني خود را تحت عنوان <وقف و مالكيت در اسلام> ايراد كردند. پس از سخنراني از طرف مسؤولان برگزار كننده اجلاس مبلغي در جوف پاكت به ايشان تقديم شد. فرداي آن روز يكي از مسؤولان ذي ربط به بنده گفت: اين مبلغ كم بود و ما در نظر داريم معادل همين مبلغ را مجدداً به ايشان تقديم كنيم و شما با توجه به اينكه واسطه اين دعوت بودهايد, خدمت استاد شرفياب شويد و ضمن تشكر مجدد و ارايه متن پياده شده ي سخنراني, اين مبلغ را نيز به ايشان تقديم كنيد. بنده نيز در بعد از ظهر يكي از روزهاي گرم تيرماه به منزل ايشان رفتم و مثل هميشه استاد را غرق در مطالعه در كتابخانه ي ايشان يافتم و پس از گپي خودماني با عذرخواهي به ايشان عرض كردم پاكتي كه پس از اجلاس به شما دادند، مبلغش كم بوده و مسؤولان اجلاس معادل همين مبلغ را مجدداً خدمت شما تقديم مي كنند و پاكت را به ايشان دادم. حضرت علامه ابتدا استنكاف كردند و قبول نمي فرمودند، ولي پس از اصرار بنده قدري فكر كردند و با دست روي پاي خود زدند و <الله اكبر> مي گفتند, عرض كردم <موضوع چيست؟> با قدري تأمل فرمودند: <ميدانيد چه شد؟ من همين امروز آن مبلغي را كه داده بودند, به فردي كه اجاره منزلش عقب افتاده بود، دادم و هنوز چند ساعت نگذشته شما معادل همان مبلغ را مجدداً براي بنده آورده¬ايد.

دعا براي خود

سالها قبل كه منزل استاد در ميدان خراسان بود, احتياج به تعمير كلي پيدا كرد. پدر بزرگ، بنّايي را آوردند تا آنجا را تعمير كند، اما در حين كار باران گرفت و بناچار كار متوقف شد. بنّا رو به پدربزرگ كرد و گفت: <آقاي جعفري دعا كنيد كه باران قطع شود.> استاد با خنده فرمودند: <من براي كار خودم هيچ¬گاه دعا نمي¬كنم كه اين نعمت الهي قطع شود؛ شما كار را متوقف كن تا باران قطع شود و بعداً به كار مشغول شويد.

رو ذكر كن

در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها كنار استاد نشسته بودم و مشغول خواندن زيارت بوديم. پس از زيارت و نماز، استاد تسبيحي به دست گرفتند و مشغول ذكري طولاني شدند. پيش خود تعجب كردم كه استاد با اين همه مشغله ي فكري و مطالعاتي و علمي چه طور اين همه وقت را به ذكر گفتن اختصاص مي دهند. عباراتي را صدها بار تكرار مي¬كنند و دوره تسبيح مي¬گردانند. حتي طلبه هايي كه معمولاً در قسمت بالاي سر حضرت معصومه سلام اله عليهامشغول مباحثه و مطالعه بودند با ديدن اين منظره متعجب شدند. طاقت نياوردم و پس از اتمام اذكار، خدمت استاد عرض كردم: <شما چه طور اين همه وقت صرف ذكر گفتن مي¬كنيد؟> با خنده زيبايي كه خيلي از اوقات بر لبانشان بود، فرمودند: <خدا مي داند كه در اين ذكر گفتن چه اسراري هست و چه ابوابي را به روي انسان باز مي كند، چه درهايي از حكمت ها را مي گشايد و چه رزق هايي در اين اذكار نهفته است.> و بعد اضافه فرمودند: <بسياري از مشكلات با همين ذكرها براي من حل و آسان شده است. مولوي خوب مي گويد كه:

اي برادر، تا تواني فكر كن       فكر اگر جامد شود، رو ذكر كن

عشق به درس

سرماي تبريز معروف است. پدر مي فرمودند كه: <وضعيت مالي مناسبي نداشتيم و يخبندان زياد بود. كفش¬هايمان سوراخ بود و لباس هايمان نامناسب، اما عشق در دلمان جوشان بود و ما همچنان به دبستان مي رفتيم. يك روز پليس جلويمان را گرفت و گفت: توي اين سرما با اين سر و وضع نامناسب كجا مي روي؟ گفتيم: مي رويم درس بخوانيم.> او دست من و برادرم را گرفت و آورد در خانه و به مادرم گفت: اين ها را توي سرما كجا مي فرستيد؟ اين بچه ها يخ مي زنند!> مادرم گفت: چه كار كنم؟ علاقه دارند. درس را دوست دارند و با جديت دنبال مي كنند.> پليس چيزي نگفت و رفت و ما از درز خانه نگاه كرديم وقتي كاملاً دور شد، راهي دبستان شديم.